فصل پاييزم اومد و الان 11 روز ازش ميگذره
ساعت شيش و نيمه عصره و منم سركار هنوز
هواااااااااااااااااا بينهايت سرد .
واي ديشب تنبليم شد برم لباس گرمامو دربيارم از تو كمد . صبح كه اومدم شركت يخ زدم
الانم كه پنجره رو باز كردم چنان سرد شده و بيا و ببين . سوز داره حسابي . يكباره سرد شد .
الان بيكار شدم . گفتم بيام اينجا .
اول هفته تاسوعا عاشورا بود كه خونه عمه مراسم بود مثل هر ساله .
روز عاشورا تولد نازنين بود . نفس خاله . الهي فدات بشممممممم كه ديگه نه سالت شد .
البته خواهري قبل محرم واسشون تولد گرفت . تولد خوبي بود و من واسش لباس خريدم و واسه نيايشم يك كوله عروسكي .
دوره دوستامم هفته پيش برگزار شد كه رفتيم خونه سما. وايييييييييي عاشقشم واسمون اش درست كرده بود. تو تراس دلبازي كه داشت با همه بچه ها نشستيم به خوردن . واقعا چسبيد بهم . كه برگشتم با تپسي برگشتم خونه . واقعا بنظرم خوبه قيمتاش مفته . دقيقا نصف ميگيره .
يك روز كه بادوستم سارا كلي از اين خونه به اون خونه شديم اخرم يك مبلغ ناچيزي ازمون گرفت كه خودمون حال كرديم . واقعا مي ارزه خداييش .
الانم منتظره هفت بشه كه برم سمت خونه . از الان لرزم گرفت كه بخوام تو اين هوا برم .
خدايااا شكرت واسه سلامتيمون
خدايا مواظب مامان باباهامون باش .
خدايااااااااا ميشه كمك كني كسي رو قضاوت نكنيم . يا كسي ما رو قضاوت نكنه.
خدايا ميشه جواب بدي رو با خوبي بديم به همديگه
خدايا ميشه همه ارامش داشته باشيم .
خدايااااااااا خودت ميدوني ديگه خودت درست كن
برچسب:
نویسنده: آناهیتا باقری